خانهاش در یكی از آپارتمانهای آرام تهران قرار دارد؛ خانهای ساده، بیتكلف و در عین حال روشن، كه انگار نور آفتاب نه فقط از پنجرهها، كه از دل صاحبخانه هم به داخل میتابید. وقتی وارد شدیم، اولین چیزی كه جلب توجه میكرد، صمیمیتی بود كه در فضا جریان داشت؛ صمیمیتی شبیه خانههای قدیمی مادربزرگها، جایی كه هر گوشهاش خاطرهای آرام گرفته و هر وسیلهاش انگار قصهای برای گفتن دارد.
در ادامه همین نگاه تكریمی و انسانی، احمد پهلوانیان معاون صدای رسانه ملی به همراه سید مرتضی كاظمیدینان مدیر رادیو ایران و ابوذر ابراهیم مدیر روابط عمومی معاونت صدا، با حضور در منزل مریم نشیبا، گوینده پیشكسوت رادیو، برای دیدار و قدردانی از سالها فعالیت او در عرصه گویندگی و قصهگویی وارد این خانه شدند؛ حضوری كه از همان لحظه ورود، حالوهوای رسمی را به فضایی صمیمی و خانوادگی تبدیل كرد.
مریم نشیبا با همان لبخند همیشگیاش به استقبال آمد؛ لبخندی كه پیش از هر كلامی، احساس امنیت و آرامش را منتقل میكرد. با لحنی مهربان مدام تعارف میكرد: «بفرمایید میوه بخورید… چیزی میل كنید…» و هر بار كه كسی از پذیرش خجالت میكشید یا تعارف را رد میكرد، با همان لهجه شیرین و آشنایش میگفت: «ای جانم… ناراحت میشمها!» این جمله را آنقدر تكرار میكرد كه انگار بخشی از موسیقی زندگیاش بود؛ موسیقیای آرام كه در فضای خانه میپیچید.
در گوشه اتاق، رادیویی روشن بود؛ همان جعبه جادویی كه سالها صدای او را به خانههای مردم ایران برده است. صدایش كه در فضا میپیچید، انگار زمان عقب میرفت؛ به سالهایی كه «شببخیر كوچولو» برای هزاران كودك ایرانی، پایان شیرین روز بود. همان لحظاتی كه قصههای او، نه فقط روایت شب، كه پناه خیال كودكی بودند. حالا در خانه خودش، همان صدا دوباره جریان داشت؛ اما اینبار نه از پشت آنتن، بلكه از دل زندگی روزمرهاش.
خانه نشیبا بیش از آنكه یك فضای شخصی باشد، شبیه امتداد همان جهان قصهگویی او بود. روی میزها نظم سادهای دیده میشد، بیهیچ تجملی. نور آفتاب از پنجره میگذشت و آرام روی صورت او مینشست؛ انگار طبیعت هم میخواست این چهره آشنا را روشنتر كند. هر بار كه میخندید یا جملهای میگفت، خانه روشنتر به نظر میرسید.
در میان گفتوگوها، از خاطرات گذشته میگفت؛ از سالهایی كه قصه گفتن برای كودكان، بخشی جدانشدنی از زندگیاش بود. از اینكه چطور تلاش میكرد هر قصه فقط یك روایت ساده نباشد، بلكه حامل پیام، امید و آرامش باشد. با همان صدای نرم و آرامشبخش، گاهی مكث میكرد و میگفت: «ای جانم… بچهها خیلی پاكاند… باید برایشان خوب حرف زد...»
در گوشهای از خانه، حال و هوای معلمی او هم پیدا بود. همان كسی كه 25 سال در كلاس درس ایستاده بود و تلاش كرده بود جغرافیا و درس را برای دانشآموزان، از یك متن خشك به یك تجربه شیرین تبدیل كند. وقتی از كلاسهایش میگفت، چشمانش برق خاصی داشت؛ برقی كه از تركیب آموزش، عشق و خاطره شكل گرفته بود.
در این میان، رفتارهای كوچك اما معنادار او بیش از هر چیز در ذهن میماند. لحظهای كه با مهربانی جورابهایی را به ما هدیه داد، شاید ساده به نظر برسد، اما برای او معنایی عمیق داشت. توضیح داد كه این جورابها بخشی از طرحی است كه با هدف حمایت از افراد دارای شغلهای خاص تهیه میشود و سپس به عنوان هدیه به دیگران تقدیم میگردد. این كار برای او فقط یك حركت نمادین نبود؛ نوعی ادامه همان نگاه مهربانانهای بود كه در صدایش هم جریان داشت.
او در تمام مدت دیدار، بارها با همان لحن خاصش میگفت: «ای جانم…» و این واژه ساده، تبدیل به نخ نامرئی ارتباطی شده بود كه همه را به هم پیوند میداد؛ انگار كه در جهان او، فاصلهها معنایی نداشتند و همه چیز با مهربانی قابل نزدیك شدن بود.
معاون صدا در این دیدار با اشاره به جایگاه بیبدیل پیشكسوتان در اعتلای رسانه گفت: تكریم پیشكسوتان، صرفاً یك اقدام نمادین نیست، بلكه وظیفهای فرهنگی و حرفهای است. آنان سرمایههای ارزشمندی هستند كه تجربه، اصالت و هویت رسانه را به نسلهای جدید منتقل میكنند.
وی با تمجید از مریم نشیبا افزود: خانم نشیبا از چهرههای ماندگار رادیو هستند كه با صدای گرم و روایتهای صمیمانه خود، خاطراتی فراموشنشدنی برای كودكان و خانوادههای ایرانی رقم زدهاند. استمرار این ارتباط عاطفی با مخاطب، نشاندهنده صداقت و تعهد عمیق او به حرفه گویندگی است.
سید مرتضی كاظمی دینان، مدیر رادیو ایران، نیز در این دیدار با اشاره به تأثیرگذاری آموزشی نشیبا اظهار داشت: بیتردید دانشآموزانی كه از محضر شما بهره بردهاند، با عشق و علاقه به یادگیری روی آوردهاند. این تأثیرگذاری، نشان از مهارت و شخصیت الهامبخش شما دارد.
ابوذر ابراهیم، مدیر روابط عمومی معاونت صدا نیز با اشاره به یكی از جملات ماندگار نشیبا گفت: عبارت «به نام نقاش بال پروانه’» از جمله میراثهای معنوی شما در رادیو است كه همچنان در ذهن مخاطبان باقی مانده و نشاندهنده نگاه شاعرانه و لطیف شما به روایت است.
در پایان این دیدار، وقتی از شعرخوانی مریم نشیبا صحبت شد، همان آرامش همیشگی را حفظ كرد و شعری خواند كه در آن از گل و امید سخن گفت؛او این طور خواند:«دستانم بوی گل میداد / به جرم چیدن گل/ به كویر تبعیدم كردند/ اما هیچكس فكر نكرد/ شاید گلی كاشته باشم» نشیبا با خواندن شعر حال و هوای خانه را از صمیمیت به تأملی آرام رساند.
صدایش در آن لحظه، دوباره همان صدای آشنا شد؛ صدایی كه سالها پیش از رادیو به خانهها میرفت و حالا در خانه خودش، به ما یادآوری میكرد كه صدا اگر از دل برخیزد، هرگز پیر نمیشود.
خانه مریم نشیبا فقط یك محل زندگی نیست؛ جایی است میان خاطره و حال، میان قصه و واقعیت. جایی كه هنوز هم میشود صدای كودكانه «شببخیر كوچولو» را در آن شنید و باور كرد كه مهربانی، اگر صادقانه باشد، نه فراموش میشود و نه كهنه.